۱۳۸۹ خرداد ۳۰, یکشنبه

دل نوشته ای به مناسبت سالروز تولد عبدالله یوسف زادگان در 95 روز انفرادی اش

نود و چند روزی هست که از شنیدن خبر دست گیری عبد رفته واعتراف میکنم در نبودنش بیشتر شناختمش تا وقتی که بود.همین چند روز پیش بود که میلادش را در غیابش جشن گرفتیم و به قول یکی از دوستان هم چه تلخ بود ،هم چه شیرین.

به کتابخانه اش که سر میزنی قفسه ای مختص کتب حق و حقوق است و قفسه ای برای ادبیات و شعر و رمان. ردیفهایی از کتابهای تاریخ و ردیفهایی از سیاست و ردیفهایی از اجتماع.بیشتر که بگردی از موسیقی و دین هم میبینی! وقتی میدانم عبد کتابی نمیگیرد مگر بخواند ،احساسم ترکیبی است از حسادت و افتخار. حسادات از این باب که وی را مسکری نبوده که ننوشیده و من تنها به اقتضای رشته و علاقه ام تنها از سیاست خوانده ام و نوشیده ام .عجیب است این عطش سیری ناپذیر واین علاقه رام نا شدنی اش. در دبیرستان هم که بود فقط میخواند.طلای المپیادش افتخار دوره ما بود. و من از این جهت افتخار میکنم که با کسی دوستم که میدانم روزی ایران را از قبل دانش و فضل او، و مانند او آباد و شاد خواهم دید.

زمانه ،زمانه او نیست.زمانه ما هم نیست. آنچنان که بزرگان این ملک را هم زمانه، یار نبود. به قول خواجه: جهان به مردم نادان دهد عنان مراد.... تو اهل فضلی و دانش همین گناهت بس.

روزنه امیدمان صبر است و دعایی که از دل دردمند مادران و پدرانمان برمیخیزد. به پدر عبد که نگاه میکنم،شرمنده میشوم از غرورش، وقتی که میدانم برای رهانیدن فرزندش،همدم نامردمان شده و گریه ام میگیرد وقتی رنجنامه مادر دردمند و فراغ جگرگوشه کشیده اش را میخوانم. عجیب است که بعضی، از آه ستم دیدگان نمیترسند. متعجب میشوم از این همه سنگدلی.جوان بیست وچند ساله کجا و انفرادی صد روزه کجا!ای کاش فقط عبد بود که مبتلا به این نارواییها بود. به خبرها که نگاه میکنی پُرند از فریادهای دادخواهی بستگان به زندان رفته گان. مجید توکلی هم یکی دیگر است و دیگرانی که بر دیگران اضافه میشوند و تا بیکران میروند...

لیک این نیز بگذرد، این ملالتها را میکشیم تا جامعه ای متعادل بسازیم و به یقین سختی ها خواهند رفت و خوشی ها خواهند رسید بهار خواهد آمد و روسیاهی به زغال خواهد ماند، یوسف از زندان به در خواهد شد و بر مسند خواهد نشست.لیک او با آنان، چنان نکند که ایشان کردند.

سید محمد رضا بنی طبا

۱۳۸۹ خرداد ۲۱, جمعه

رنجنامه مادر عبدالله یوسف‌زادگان در 88امین روز انفرادی‌اش


مادری هستم که پارة تن و نور چشمش 88 روز است در سلول‌های تنگ و تاریک انفرادی مشهد و تهران در بند است. سه ماه‌ است هاجروار میان تهران، مشهد، اوین، دادستانی و... برای پیگیری وضعیت مبهم او در رفت و آمدم. تنها جرم فرزندم آزادگی است. آخر او به نام و صفت «عبدالله» است و لا غیر. او یک زندانی سیاسی است. زندانی آزادی اندیشه و بیان است. زندان است چون «فکر» می‌کند و در مواردی مثل بازجویانش نمی‌اندیشد. اخلاقی است و قانون‌مدار ولی مرتکب «خواندن» و «شنیدن» و «اندیشیدن» شده‌است.

مادری هستم که به انقلاب و اسلام مؤمن بوده و زندگی‌اش را فقط وقف تربیت فرزندانش کرده و کوشیده است آن‌ها را اخلاقی، معنوی، راست‌کردار و نیکوکار بار بیاورد و خدا را شاکر است که دست حق در این مسیر یارش بوده. اکنون همان نظامی که من و همسرم از طرفداران تأسیس و خدمتگزارانش بوده‌ایم، عبدالله‌ام را که مایه افتخار ما و خانواده و دوستان و سرمایه‌ای برای فرهنگ ایران است، به جای تشویق به زندان افکنده و تاکنون 88 روز در سلول‌های انفرادی بدون اجازه تلفن و ملاقات منظم محبوس کرده است. در طول این سه ماه تنها سه بار در حضور مأموران با او ملاقات کرده‌ام.

سوگ‌مندانه شاهد بوده‌ام که عبدالله چوب دیگرخواهی‌ها و دغدغه‌هایش برای خیر و مصلحت مردم و نظام و ایران را می‌خورد. شوربختانه به تجربه دریافته‌ام آن‌ها که در قبال جامعه و خیر عمومی و کاستن درد و رنج دیگران مسئولیتی برای خود قائل نیستند و تنها به زندگی شخصی و منافع این‌جهانی خود می‌پردارند، در جامعه و سیاست ایران ایمن‌ترند و در مقابل، آن‌ها که درد دین و اخلاق و فرهنگ و اقتصاد و سربلندی ایران و ایرانیان را دارند، به جای این‌که قدر ببینند و بر صدر بنشینند با حبس و سختی و مانع و گرفتاری و سنگ‌اندازی و انفرادی پذیرایی می‌شوند.

عبدالله من فعال سیاسی نیست اما به مقتضای رشته‌اش که حقوق است و به خاطر وجدان اخلاقی بیداری که دارد نمی‌تواند نسبت به سرنوشت دیگران و اوضاع جامعه و مملکتش بی‌تفاوت باشد. جرم عبدالله‌ام این است که خطبه 216 نهج البلاغه را که حقوق متقابل حاکمان و مردمان بر یکدیگر را برمی‌شمارد، فهم و باور کرده و نظرات اصلاح‌گرایانه خود را خیرخواهانه با التزام به موازین قانونی، اخلاقی و دینی طرح و بیان کرده است. جرم‌های دیگری هم دارد: باهوش است و بسیار می‌خواند و می‌اندیشد و دقیق تحلیل می‌کند و بنده دلیل و تابع اخلاق است و از سخن ناحق پیروی نمی‌کند و پیرو این فرمان قرآنی است که "و لا تقف ما لیس لک به علم".

نمی‌دانم چرا کارشناسان پرونده عبدالله‌ها هنوز درنیافته‌اند که زندان راه موثری برای تغییر فکری نیست و نمونه‌ای ندیده‌ایم که متهمی پس از آزادی مثل بازجویانش بیاندیشد. در هوای آزاد و با تضارب آرا شاید عقاید اصلاح و تعدیل شوند، ولی با زور و فشار و انفرادی باورها برای بلندمدت تغییر نمی‌کنند. بگذریم از این‌که عبدالله باوری انحرافی و غیرمنطبق با موازین قانون و عقلانیت و معنویت و دیانت و اخلاق ندارد که بخواهد تغییر کند. اگر هم کسی داشته باشد زندان وسیله تغییر عقیده نیست. تصور نمی‌کنم مقتضای پیروی از "جادلهم بالتی هی احسن" زندان انفرادی باشد؛ حتی در مورد کفار. زندان باید در خدمت استقرار قانون در جامعه باشد و عبدالله من در جزئیات رفتاری‌اش قانون‌مدار بوده است.

عبدالله من که مطالعات گسترده‌ای در رشته‌های پایة علوم انسانی به طور عام و حقوق و تاریخ و ادبیات به طور خاص داشته است، «چشم سوم» من است. من با یاری او و بهره‌گیری از دانش و بصیرتش جهان و پیرامونم را بهتر و عمیق‌تر می‌شناسم. او نه‌تنها فرزند که معلم و راهنمای من است و متواضعانه اذعان می‌کنم که از او بسیار آموخته‌ام و به او افتخار می‌کنم. می‌بینم روزی را که او «چشم سوم» و مایة افتخار و آموزگار ایرانیان پرشمارتری خواهد شد و تداوم بازداشت انفرادی چهره‌ای فرهنگی چون او صرفاً از اعتبار دستگاه‌های امنیتی و قضایی نظامی که پدر و مادرش به آن دل بسته‌ بودند و خدمتگزار آنند خواهد کاست و بر بهره‌های معنوی و تجربیات او که به هر حال بی‌گناهی‌اش اثبات می‌شود خواهد افزود.

بازداشت عبدالله من ظلم است. به سلول انفرادی انداختن او ظلم است. طولانی شدن انفرادی او ظلم است. ملاقات و تماس تلفنی منظم نداشتن او ظلم است. وفا نکردن به وعده‌های مکرر آزادی او ظلم است. سرگردانی پرونده او میان تهران و مشهد ظلم است. پاسخگو نبودن مقامات قضایی و امنیتی در قبال پرونده او ظلم است. تجسس غیراخلاقی و غیرقانونی در زندگی خصوصی او که پاک و پاکیزه است ظلم است. وقتی مقامات قضایی داد ما را نمی‌ستانند و جلوی ظلم را نمی‌گیرند و ظلمشان را عین عدل می‌دانند و امید ما را به عدالت دستگاه قضایی نظاممان ناامید می‌کنند، از همه این ظلم‌ها به درگاه خدا شکایت می‌برم. اکنون جز خداوند عادل و مهربان هیچ دادرس و دادستان و ملجأ و مرجعی برای طرح شکواییه خود ندارم "انما اشکو بثی و حزنی الی الله". خدا داد عبدالله را خواهد ستاند. خدا عبدالله‌ام را آزاد می‌کند.

۱۳۸۹ خرداد ۲۰, پنجشنبه

او بی‌گناه است / فاطمه شمس

هشتاد و شش روز پیش حول و حوش ساعت هفت صبح آمدند و بعد از تفتیش عبدالله یوسف‌زادگان را بردند. طبق معمول بدون این‌که معلوم باشد چرا و کجا می‌برندش. احتمالن برای "ادای پاره‌ای توضیحات". بعد از کمتر از بیست و چهار ساعت عبدالله به مشهد منتقل شد. باز هم به دلایلی نامعلوم. بیش از یک ماه در سلول انفرادی یود و بعد مجددن به زندان اوین در تهران منتقل شد. در این بین بارها به خانواده‌اش وعده آزادی زودهنگام‌اش را دادند. آن‌ها هم سکوت کردند. بیش از چهل روز گذشت. پنجاه روز. شصت روز. و وعده پشت وعده بدون این‌که حتی معلوم شود جرم این پسر چیست؟

عبدالله از زبان بسیاری از رفقایش در این مدت تصویر شد. آدمی میانه‌رو و معقول بی هیچ هیجان‌زدگی سیاسی و بدون هیچ سابقه‌ عضویتی در تشکل‌های سیاسی. چهره‌ای کاملن فرهنگی و علاقمند به کتاب. چند روز پیش هم بعد از هشتاد و شش روز نگهداری او در سلول انفرادی و بعد از این‌که درخواست داده بودند تا وثیقه صدمیلیون تومانی برای آزادی‌اش بیاورند چند ساعت قبل از آزادی‌اش مجددن و بدون هیچ توضیحی قرار بازداشت او را تمدید کرده‌اند. به کجا و خطاب به چه کسی باید این درد را فریاد کرد؟

هشتاد و شش روز است که جوان نخبه این مملکت را در سلول انفرادی حبس کرده‌اند. کسی که کوچک‌ترین سابقه فعالیت سیاسی نداشته است و همه کسانی که او را می‌شناسند از دربند ماندن طولانی مدت او، آن هم در سلول انفرادی شوکه شده‌اند. وعده‌های دروغ و بازی با روح و روان خانواده و جمع پر‌شماری از دوستان یک انسان بی‌گناه با کدام قانون قابل توجیه است؟ بعد از هشتاد و شش روز حبس در انفرادی کسی نیست که توضیح بدهد قرار بازداشت موقت یک دانشجوی غیرسیاسی که حتی در اعتراضات هم حضور نداشته است چرا باید تمدید شود؟ این میزان ابتذال در رفتار با انسانی فرهیخته، اخلاقی، قانون‌مدار و بی‌گناه را در کجا می‌توان سراغ گرفت؟

ایمان دارم که عبدالله قوی‌تر و استوارتر از آن است که با این رفتارهای غیرانسانی و ضداخلاقی از پا در بیاید. هشتاد و شش روز انفرادی را هر کسی نمی‌تواند تحمل کند ولی او تا اینجا را به خوبی تحمل کرده است. اما مسوول هر گونه خسارت روحی و جسمی که متوجه او و نزدیکانش شود کسانی هستند که بارها به دروغ گفته‌اند آزادش خواهند کرد و نکرده‌اند. این رفتار شرم‌آور با خانواده‌ای اصیل و شریف که تا به حال جز خدمت به مردم و کشورشان نکرده‌اند را قبل از این‌که دیر شود پایان دهید.
عبدالله یوسف‌زادگان بی‌گناه است. او را آزاد کنید!


منبع: وبلاگ نیم‌دایره

۱۳۸۹ خرداد ۱۷, دوشنبه

تمدید بازداشت عبدالله یوسف‌زادگان پس از 84 روز انفرادی



قرار بازداشت موقت عبدالله یوسف‌زادگان پس از گذشت 84 روز از بازداشت او در سلول‌های انفرادی بازداشت‌گاه‌های وزارت اطلاعات در مشهد و تهران مجدداً به دلایل نامعلوم تمدید شد.

این تمدید قرار بازداشت در حالی صورت گرفته‌است که چند روز پیش دستور تبدیل قرار بازداشت وی به قرار وثیقه صادر شده و وعدة آزادی او به خانواده‌اش داده شده بود، اما پس از ارزیابی سند 100 میلیونی برای تودیع وثیقه به خانواده وی خبر داده شده است که دستور جدیدی مبنی بر تمدید بازداشت موقت او صادر گشته است. یوسف‌زادگان در سومین ملاقات ماهانة خود با خانواده‌اش که چند روز پیش صورت گرفته‌ از روحیه خوبی برخوردار بوده‌است.

طولانی‌شدن غیرعادی روزهای انفرادی عبدالله یوسف‌زادگان، تردد مکرر خانوادة او برای پیگیری موضوع از طریق مقامات قضایی و امنیتی مشهد و تهران و مشخص نبودن اتهامات عبدالله یوسف‌زادگان از جمله مواردی است که بر دشواری شرایط او و خانواده‌اش افزوده است.

پیش از این تعدادی از دانشجویان المپیادی، فارغ‌التحصیلان مدارس فرهنگ و دوستان وی با انتشار طومارها و یادداشت‌هایی به بازداشت عبدالله یوسف‌زادگان که دارندة مدال طلای المپیاد ادبی و دانشجوی ممتاز کارشناسی ارشد حقوق و از نخبگان فرهنگی جوان کشور است اعتراض کرده‌اند.

۱۳۸۹ خرداد ۱۶, یکشنبه

عبدالله، برادر، طاقت بیار / امین

عبدی عزیز

باور نداشتم، این همه روز تو را در بند نگه دارند. هشتاد روز. انتظار نداشتم تا این حد به فلاکت افتاده باشند. از 24 اسفند هر روز و هر هفته به امید خبرِ آزادیت به پایان رسیده ولی هنوز خبری نشده.

دو یادداشت نوشتم. اولی روز 25 اسفند، مروری بود بر "عبدی که من می‌شناسم" و دومی خاطره‌ی "روز کنکور کارشناسی‌"مان. منتشر نشدند. دوستان به قلمی شیواتر از من و به زبان خودشان از تو نوشتند. اما الان می‌خواهم با تو حرف بزنم. تو را مستقیم مخاطب قرار دهم.

عبدی خان دلم خیلی گرفته. شرمنده‌ام پسر، واقعن شرمنده‌ام؛ از روی حاج ابراهیم و مادرت؛ از روی صدیقه و صادق؛ از بابت هر لحظه‌ای که در آن سلول تاریک و نمور بند 209 اوین یا زندان مشهد هستی. بابت سرمایی که در اسفند و فروردین تحمّل کردی و بابت گرمای این روزهای تهران. بابت هر لحظه‌ای که مجبوری حرف‌ها و توهین‌های بازجوها را تحمّل کنی. بابت هر باری که همه‌ی حرف‌هایت را دوباره و چند باره برای گوش‌های کر و چشم‌های کورشان می‌گویی و می‌نویسی. شرمنده‌ام از اینکه کاری از دستم بر نمی‌آید. شرمنده‌ام از اینکه تو و امثال تو این همه رنج برده و می‌برید و من...

شنیده‌ام بازجوها بعد از مدتی تلاش می‌کنند به زندانی القا کنند که "دیگر کسی به فکر تو نیست. فراموش شده‌ای. خانواده‌ات هم از پیگیری و دوندگی خسته شده". ولی نه، این‌طور نیست. اگر اوایل، روزی یکی دو بار به یادت بودیم، الان هر ساعت به تو و به رنجی‌که می‌بری فکر می‌کنیم. زندانبانان و آمران‌شان غافلند که طولانی‌ شدن این روزها فقط بذر دو چیز را در د‌ل‌ها می‌کارد و روز به روز بیشتر می‌پروراند: "خشم" و "نفرت".

عبدی جان: می‌دانم خسته شدی. می‌دانم خسته‌ات کردند. تو آدمِ مبارزه و سیاسی‌کاری نیستی. ولی طاقت بیار برادر. آن‌ها خوب می‌دانند که در بحث و استدلال علمی با آدمی مثل تو حرفی ندارند. می‌خواهند خردت کنند. می‌خواهند افسرده‌ات کنند. می‌خواهند با عذاب خانواده‌،‌ به قبول توهّماتی که فقط زائیده‌ی ذهن بیمار‌شان است، مجبورت کنند. می‌خواهند وقتی آزاد شدی دیگر عبدالله سابق نباشی. کتاب نخوانی. ننویسی. آره همین را می‌خواهند. هدف‌شان همین است... ولی در اشتباهند. این را دیر یا زود می‌فهمند.

تمام روشنایی ‌نامه‌ی باران

مدیح رستگاری‌هاست

فراخایِ جهان سرشارِ از آزادی و شادی‌ست

اگر این دیو و این دیوار

بگذارد.

امین

۱۳۸۹ خرداد ۳, دوشنبه

تداوم بازداشت انفرادی عبدالله یوسف‌زادگان پس از 70 روز



عبدالله یوسف‌زادگان پس از هفتاد روز همچنان در بازداشت موقت در سلول‌های انفرادی بند 209 زندان اوبن به سر می‌برد و در دو هفتة اخیر از تماس تلفنی و ملاقات با خانواده هم محروم بوده‌است.


علی‌رغم مراجعات مکرر خانواده یوسف‌زادگان به مسئولان و امنیتی و قضایی در مشهد و تهران، هنوز اطلاع دقیقی از علت بازداشت این دانشجوی نخبه و تداوم بازداشت انفرادی او و چشم‌انداز پرونده او به دست نیامده است و خانواده وی همچنان در بلاتکلیفی کامل به سر می‌برند.


گفتنی است تاکنون 185 دانشجوی المپیادی و تعدادی از فارغ‌التحصیلان مدارس فرهنگ کشور با امضای نامه‌های جداگانه‌ای خطاب به ریاست قوه قضاییه خواستار آزادی فوری عبدالله یوسف‌زادگان شده‌اند و تعداد زیادی از دوستان وی با اتشار یادداشت‌هایی به بازداشت او اعتراض کرده‌اند.


عبدالله یوسف‌زادگاه از نخبگان فرهنگی کشور، دارنده مدال طلای المپیاد ادبی و دانشجوی ممتاز کارشناسی ارشد حقوق در دانشگاه علامه طباطبایی است.

آری! اینچنین بود برادر… / شعری از احمد قدیانی برای عبدالله یوسف‌زادگان



برادرم!
عبدالله!
نیستی که ساکت و صبور
گوش کنی
نیستی که به سان ِ همیشه
سبکبارم کنی
دیری است که نیستی…
رود ِ دردها را در تنگنای ِ سینه
پس ِ سدّ ِ بغض‌ها به بند کردم
تا لحظه‌ی ِ رهایی‌ات
در تو این دریای ِ تلخ را سرریز کنم.
دیگران را
تحمل ِ چشیدن ِ این همه تلخی نیست!
*
بی‌تو سنگ ِ صبور شده بودم
اما امروز
بغض ِ این سنگ دیگر ترکید.
تکه تکه شد و ترکشش
شیشه‌ی ِ سکوت ِ سنگینش را گسیخت.
در انتظار ِ یاری ِ دوباره‌ی ِ تو یارا
بار ِ هستی را به دوش می‌کشید،
خبر رسید:
قاتل ِ گل‌های ِ سرخ
“زهرا”یت را دزدید!
آری در قاموس ِ او
چاره‌ی ِ شکستن ِ کوهی چون تو
پرپر کردن ِ گل ِ سرخی است!
*
برادرم!
عبدالله!
هرچند بهار را
اجازت ِ ورود ِ به زندان نیست
ولی اینجا بهار ِ غریبی است
آسمان در کویر هم زار می‌زند
شاید به درد ِ من
شاید به درد ِ تو
شاید به درد ِ این سرزمین
و شاید…
***

پ.ن. این شعر ادامه‌ی تلخ و تندی دارد. وقتی که “عبدالله یوسف‌زادگان” آزاد شد -اگر عمر و فرصتی بود- ادامه‌اش را می‌آورم.


منبع: وبلاگ رند بازاری

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۸, سه‌شنبه

عبدالله یوسف‌زادگان را آزاد کنید / فاطمه شمس



شد شصت روز. حتی فکرش را هم نمی‌کردم روزی که خبر بردنت را دادند، شصت روز بعدش در حالی برایت بنویسم که زهری تازه به جانم ریخته باشند و تو هم هنوز در انفرادی باشی. حالا تنها باید برای هر دوتان بنویسم: ای خراسان که‌ات بدین روز افکند. دیگر شصت و سه بار افاقه نمی‌کند برای هیچ ترانه‌ای. فریادی تلخ باید. به هر صبح و شب.


برای تو نوشتن، از تو نوشتن، سخت است عبدالله. خیلی. اول به خاطر اینکه مخاطب تویی و دوم برای آن بازی مسحورکننده‌‌ات با کلمات. خاصیت زندان افتادن کسانی مثل تو این است که آدم بعد از ده بار نوشتن و پاک کردن به این نتیجه می‌رسد که مرده شور کلمات را ببرند که شعور اندوه آدم را به سخره می‌گیرند. مقصر تویی که در شعبده بازی‌ات با کلمات بد عادت‌مان کرده بودی. نثر بیهقی‌وارت، اصلا آن زیست بیهقی‌وارت هر نوشته‌ای را و چه بسا هر آدمی را ناخوانا و ملالت‌بار می‌کند.هرکس یک بار با تو به قول خودت به "سیگار- روی" رفته باشد می‌فهمد دلتنگ شدن برای یک صدا، برای یک خنده بلند یعنی چه؟ می‌فهمد رودکی‌خوانی در هوای اردیبهشتی توی راسته انقلاب یعنی چه؟

مانده ام تو که فاتحه سیاست را خیلی وقت پیش خوانده بودی و عطایش را به لقایش بخشیده بودی دیگر چرا افتادی آن تو؟ تو که می‌گفتی سرت به کتابت باشد تا چیزی شوی و از این ناچیزها نخوری. حرف مال امسال و پارسال نیست. از همان روز اولی که دیدمت، کی بود؟ تابستان هشتاد؟ یا قبلش؟ از همان دوره انجمن می‌گفتی بی‌خیال. بنشین کمی کتاب بخوان، شعر بخوان، شعورت زیاد شود. درد مملکت ما بی‌شعوریست.

از همان روزها بود که شعرخوانی‌ها شروع شد، که تو زنگ می‌زدی و من غزل می‌خواندم. همان روزها که تو حسین منزوی آوردی برایم. گفتی این ها را بخوان غزل‌هایت جان بگیرد. اولش با آن خط خرچنگ قورباغه‌ات اسمت را نوشته بودی معلوم بود از کتابخانه شخصی‌ات کش رفته‌ای کتاب‌ها را. نصف کتابخانه من به اسم توست پسر. حتی اینجا. این ور دنیا هم کمتر کتابیست که باز کنم و آن الف کشیده یوسف‌زادگان اولش نباشد. از کتاب خواندن افتاده‌ام. افتاده‌ام به خاطره‌نویسی." من او"ی امیرخانی را یادت هست؟ آن عصر دم کرده تابستان هشتاد که رفتیم خریدیمش و همان شب نشستم سیصد صفحه اش را خواندم. آن نمایشگاه کتاب را چی؟ پارسال که با زهرا سه تایی رفتیم و هی کتاب خریدیم و تو هی به ناشرها و کتاب‌های مزخرفی که درآمده بود متلک انداختی و غر زدی. تو که مدت‌هاست رفته‌ای. زهرا را هم که نیست. من چه کنم با این همه بی‌شمایی؟ بی‌معرفت‌ها!

ای عبدالله!
دلم صدایت را می‌خواهد. دلم می‌خواهد بیایی غر بزنی بگویی غزل تصویری بگو. شده‌ام عین خروس لنگ. روح و دلم می‌لنگد از وقتی رفته‌ای. او گفته بود همان اول حلاج‌وار به عشق اعتراف خواهی کرد. شعر که کم نمی‌آوری توی انفرادی ها؟ سعدی جواب می‌دهد؟ اگر دری به تخته‌ای خورد و این پست را آن‌جا خواندی این شعری هم که این زیر گذاشتم برای زمزمه کردن توی سلول بد نیست. انگار راست کار خودت گفته این شعر را شفیعی.

ضمنن من موسیقی خوب کم آورده‌ام. آن رنگارنگ‌ها را از کجا می‌آوردی؟عاشورپورهایم کهنه شد از بس گوش دادم. این همه دیر می‌آیی نمی‌گویی کتابفروشی‌های زیرپل کریم خان و راسته انقلاب دل‌شان برایت تنگ می‌شود؟ چه می‌خوانی این روزها؟ شنیدم لاغر شدی و ریشی اساسی به هم زده‌ای... اه چقدر حرف و سوال مانده روی دلم.

حلاج‌وار زی عبدالله. خسته مباد جان و تنت. چیزی نمانده. مانده باشد هم غمی نیست. دیوانه‌وار زی. یعنی عشق‌بازی کن با زنجیر.

حلاج
دیدمت میان رشته‌های آهنین:
دست بسته،
خسته،
در میان شحنه‌ها.
در نگاه خویشتن
شطی از نجابت و پیام داشتی.
آه،
وقتی از بلند اضطراب
تیشه را به ریشه می‌زدی،
قلب تو چگونه می‌تپید؟
ای صفیر آن سپیده تو خوش‌ترین سرود قرن!
شعر راستین روزگار!
وقتی از بلند اضطراب
مرگ ناگزیر را نشانه می‌شدی،
وز صفیر آن سپیده دم
جاودانه می‌شدی،
شاعران سبک موریانه جملگی
با: بنفشه رسته از زمین به طرف جویبارها،
با: گسسته حور عین ز زلف خویش تارها،
در خیال خویش
جاودانه می‌شدند!
آنچه در تو بود،
گر شهامت و اگر جنون
با صفیر آن سپیده
خوش‌ترین چکامه‌های قرن را سرود.


حلاج
در آینه دوباره نمایان شد:
با ابر گیسوانش در باد،
باز آن سرود سرخ اناالحق
ورد زبان اوست
تو در نماز عشق چه خواندی؟
که سال‌هاست
بالای دار رفتی و این شحنه‌های پیر
از مرده‌ات هنوز
پرهیز می‌کنند.
نام تو را به رمز
رندان سینه‌چاک نشابور
در لحظه‌های مستی
- مستی و راستی –
آهسته زیر لب
تکرار می‌کنند.
وقتی تو روی چوبه دارت
خموش و مات
بودی،
ما:
انبوه کرکسان تماشا،
با شحنه‌های مامور:
مامورهای معذور
همسان و همسکوت
ماندیم.

خاکستر تو را
باد سحرگهان
هر جا که برد
مردی ز خاک رویید.
در کوچه باغ‌های نشابور
مستان نیم‌شب، به ترنم
آوازهای سرخ تو را
باز
ترجیع‌وار زمزمه کردند.
نامت هنوز ورد زبان‌هاست.

سال 48- تهران- از مجموعه در کوچه باغ‌های نشابور/ محمدرضا شفیعی کدکنی


منبع: وبلاگ نیم‌دایره

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۴, جمعه

تداوم بازداشت انفرادی عبدالله یوسف‌زادگان پس از دوماه

عبدالله یوسف‌زادگان با خانواده خود در زندان اوین ملاقات کرد.

وی که با گذشت دو ماه از بازداشتش هنوز در سلول انفرادی به سر می‌برد، پس از بازداشت به دلایل نامعلوم به بازداشتگاهی در مشهد منتقل شد و 20 روز پیش مجددا به بند 209 زندان اوین در تهران منتقل گشت و بازجویی‌هایش ادامه دارد.

به گفته خانواده یوسف‌زادگان وی در سلامت کامل به سر می‌برد اما دچار کاهش وزن شده‌است و در شرایطی که هیچ اتهامی را به خود وارد نمی‌داند از تداوم بازجویی‌های تکرارشونده و ایجاد وقفه در تحصیلات دانشگاهی‌اش ناراضی است.

گفتنی است تاکنون 185 دانشجوی المپیادی و تعدادی از فارغ‌التحصیلان مدارس فرهنگ کشور با امضای نامه‌های جداگانه‌ای خطاب به ریاست قوه قضاییه خواستار آزادی فوری عبدالله یوسف‌زادگان شده‌اند و تعداد زیادی از دوستان وی با اتشار یادداشت‌هایی به بازداشت او اعتراض کرده‌اند.

عبدالله یوسف‌زادگاه از نخبگان فرهنگی کشور، دارنده مدال طلای المپیاد ادبی و دانشجوی ممتاز کارشناسی ارشد حقوق در دانشگاه علامه طباطبایی است.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۲, یکشنبه

خبر کوتاه بود / دکتر امیر نیک‌ پی

خبر کوتاه بود : دستگیر شد و.....
نمی‌دانم چرا و شجاعت پی‌گیری هم ندارم...
اما می‌خواهم سخنی را تکرار کنم که چندی است دانشجویانم از زبانم می‌شنوند....
من به شما آموزش می‌دهم ، شما هم می‌توانید و باید به من آموزش دهید....
مثال : یوسف‌زادگان... کسی که نگاهم را به اجزاء فرهنگ ایران تغییر داد....
او که دانشجوی من بود روزی وارد دفترم شد و کتابی به من هدیه کرد : «بخارای من، ایل من»
اثر محمد بهمن‌بیگی......
و این شد آغاز آشنایی من با «پیامبر عشایر ایران» و پیامدهایش ....
چند روزی است که سخت دلتنگ او هستم.....

میخوام برم شیراز....
آثارش را کنارم چیده‌ام.....
منتظرم یوسف‌زادگان بیاید برایم ورق بزند...
ببخشید... یک کتاب دیگر هدیه کند.


۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۱, شنبه

هر چه خلاف‌آمد عادت بود، قافله‌سالار سعادت بود / حامد

داشتم مخزن‌الاسرار می‌خواندم، و این چهارمین باری است که می‌نویسم و نمی‌دانم که آیا به اشتراک می‌گذارم یا نه !
شعر چون به وصف اين حالت رسيد :
جسم‌ات را پاک‌تر از جان کنی / چون که چهل روز به زندان کنی؛
«هم قلم بشکست و هم کاغذ دريد» !

آری دوره‌ای است که حرف نظامی بسیار فهمیدنی است چون که می‌نالد :
مرد به زندان شرف آرد به دست / یوسف ازین روی به زندان نشست

با آرزوی آزادی‌ات ای عزیز، و برای دل‌گرمی عزیزان و دوستان
از خمسه‌ی نظامی، مخزن‌الاسرار، این چند بیت را اینجا می‌آورم.

دل که نه در پرده وداع‌اش مکن / هر چه نه در پرده سماع‌اش مکن
شعبده‌بازی که در این پرده هست / بر سرت این پرده به بازی نبست
دست جز این پرده به جائی مزن / خارج از این پرده نوائی مزن
بشنو از این پرده و بیدار شو / خلوتی پرده‌ی اسرار شو
جسم‌ات را پاک‌تر از جان کنی / چون که چهل روز به زندان کنی
مرد به زندان شرف آرد به دست / یوسف ازین روی به زندان نشست
قدر دل و پایه جان یافتن / جز به ریاضت نتوان یافتن
سیم طبایع به ریاضت سپار / زر طبیعت به ریاضت برآر
تا ز ریاضت به مقامی رسی / که‌ات به کسی درکشد این ناکسی
توسنی طبع چو رام‌ات شود / سکه‌ی اخلاص به نام‌ات شود
عقل و طبیعت که تو را یار شد / قصه‌ی آهنگر و عطار شد
کاین ز تب‌اش آینه‌روی‌ات کند / وان ز نفس غالیه‌بوی‌ات کند
در بنه طبع نجات اندکی است / در قفس مرغ حیات اندکی است
هر چه خلاف‌آمد ِعادت بود / قافله‌سالار سعادت بود
سر ز هوا تافتن از سروری است / ترک هوا قوت پیغمبری است
گر نفسی نفس به فرمان توست / کفش بیاور که بهشت آن ِ توست

به امید دیدار
حامد