۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۰, جمعه

به نام خدا
من به نمایندگی از جمع نخبگان هم‌خدمتی عبدالله برای شما می نویسم. گرچه از خبر دستگیری دوستان بهت‌زده نمی‌شویم اما دل‌مان به درد می‌آید. و هر لحظه به یاد آن هستیم که یکی از دوستان‌مان در سلولی تنگ و تاریک، روز را به شب می‌رساند و تنها همدم‌اش سرباز یک‌لاقبایی است که اندک جیره‌ای برای زنده‌ماندن برای او می‌آورد.

گرچه کمتر از یک ماه با عبدالله زیر یک سقف در آسایشگاه پادگان 01 بودیم اما انگار که سال‌هاست با او دوست بوده‌ام. جرم عبدالله مانند همه‌ی هم‌قطاران‌اش دانستن و دانستن و دانستن است و بس. و البته که جرم بزرگی است...

به امید آزادی عبدالله
میم

عکسی از عبدالله در پادگان : نخبگان به جز زندان سربازی هم می‌روند و بیل هم می‌زنند.



۱۳۸۹ اردیبهشت ۹, پنجشنبه

برای صاحب دانشمند آن اتاق / علی

گفتند چرا تو نمی‌نویسی برایش، گفتم چه بگویم، گفتنی‌ها را به زیباترین نثر سایر دوستان‌اش گفتند و عبدالله در این وبلاگ به تمام و کمال به سایرین معرفی شد، اما.... بالاخره مجاب شدم -شاید هم وسوسه- که من هم هر چند مختصر ولی مفتخرانه از عبدالله و هم‌نشینی با او بگویم.

بی‌شک در دایره‌ی دوستان، همه متفق‌القول هستیم که آشنایی با عبدالله یوسف‌زادگان سرفصل جدیدی در زندگی و رشد فکری و فرهنگی ما گشود و هر یک از ما به قدر و میزانی از این فصل سود برده است، ولی برای من عبدالله شروع قصه بود و فصل اول (این که می‌گویم عبدالله، نه عبد، نه از باب فاصله‌گذاری است بلکه به عادت 24-23 ساله وی را به این نام خطاب می‌کنم)، وقتی در دوره‌ی نوجوانی شروع به بیشتر خواندن کردم، با انبوهی از ندانستن‌ها مواجه شدم و با توجه به اینکه می‌دانستم بیشتر وقت و انرژی‌ام در آینده صرف علوم مهندسی خواهد شد، زمان را بسیار کوتاه‌تر از آن دیدم که دست به تجربه و خطا در منابع مطالعاتی علوم انسانی بزنم، از این رو به جد می‌گویم که اگر حضور عبدالله نبود توشه‌ی دانسته‌هایم از این علوم بسیار بسیار سبک‌تر از همین بار فقیر فعلی بود.

یکی از هنرهای عبدالله در انتخاب و توصیه‌ی کتاب بود به تک تک دوستان‌اش بنا بر سلیقه و خط فکری ایشان و هم‌زمان با آن، جهت‌دهی فکری به ایشان ولی این بار به سلیقه‌ی خویش. از شریعتی می‌خواندم، عبدالله کتاب بهتری از شریعتی توصیه و بلافاصله بعد از آن متفکر دیگری را معرفی می‌کرد، رمان می‌خواندم، عبدالله رمان برتری در همان سبک و سیاق پیشنهاد می‌کرد و در گام بعدی اثری وزین‌تر را خود هدیه می داد و این داستان برای من از نیمه‌ی دهه‌ی هفتاد شروع شد و تا هفته‌ی آخر اسفندماه سال گذشته ادامه داشت. نمی‌دانم من هم در این سالیان گوش خوبی بودم برای منبررفتن‌های عبدالله یا نه، نمی‌دانم احترام‌اش به من از سر بزرگ‌تر کوچک‌تری بود و نسبت فامیلی یا چیز دیگر. به هرحال لحظه‌ای تأمل در فضای کوچک اتاق وی که از هر چهار سمت از زمین تا به سقف در محاصره‌ی کتاب است و مکتوبات، داغ حسرت بر دل من و امثال من می‌گذارد. حسرت اتلاف وقت خویش درعمر سپری شده و حسرت در بند بودن صاحب دانشمند آن اتاق.


۱۳۸۹ اردیبهشت ۷, سه‌شنبه

عبداله / صدرا ساده

عبداله عزیز،

دوست می‌داشتم اینها را نمی‌نوشتم، مثل همه این روزها که نوشتن را نهفتم، و به جای نوشتن به تو و از تو، در آغوش‌ات می‌گرفتم. مثل همه این روزها و شب‌هایی که با امید این که روزی دیگر بند را از دست و دل‌ات بر می‌گیرند، روزی دیگر افزوده شدن بر روزهای دوری‌ات را باور نمی‌کردم؛ و تصور تصوير در بندت را وهمی سیاه، از سیاهه‌ی تمام این اوهام سیاهی که دوره‌مان کرده‌اند، می‌انگاشتم. دوست می‌داشتم این نوشته هم سرنوشتی پیدا می‌کرد مثل یکی دو نوشته‌ای که در درد و اندوه برای برادر دیگرم نوشتم، و اشک‌ها و سیاهی‌های‌اش در همان کاغذ خیس و جوهری ماند؛ کاغذی که وقتی بعدها خواندم‌اش بس خوشایند بود که رنج سیاه متراکم آن در همان پستوی شخصی و خصوصی ماند، و عمومي نشد.

دوست می‌داشتم ننویسم اینها را، تا فعل‌های جمله‌های‌ام به سیاق معمول چنین نوشته‌هایی، زمان ماضی نگیرد. چرا که اگر دیگران می‌توانند به تصویر ماضی تو خو کنند و با فعل‌های گذشته از تو بنویسند، من از ترس یک روز بیشتر پیوستن تو به گذشته‌ها، تاب شمردن روزهای حبس‌ات را ندارم. و شاید هم از این رو است که می‌گریزم از اندوه دوری‌ات : بی‌اندوهی‌ای که تصویر شاد تو را در حال، زنده نگه دارد، ارزشمندتر از اندوه دلسوزانه‌ای است که تو را یک روز از زندگی روزانه‌ی ما دور کند. زندگی روزانه‌ای که آنها که می‌توانند روزهای سکون و سکوت تو را بشمرند می‌گویند حدود چهل روز است از آن دور افتاده‌ای. و لابد آنها که فعل ماضی برای توصیف تو به کار می‌برند تبعات خطیر گذشته‌گویی‌های‌شان را در معانی ضمنی همین توصیف روز چهل‌ام هم می‌توانند دریافت.

و البته که هم من و هم آنها هر دو اشتباه می‌کنیم : هم منی که روزانه‌های روزمره‌مان را شایسته تو می‌بینم و تو را محروم از آنها می‌یابم و حسرت‌ات را می‌خورم، و هم آنها که تو را در گذشته می‌بیند و با همین دو سه روز رفتن‌ات، به گذشته پیوسته می‌یابند. شاملو و آوینی در هر چه که با هم اختلاف داشتند (و در هر چه که ما با آن‌ها اختلاف داريم) در یک چیز مشترک بودند : در کشف رفتن حقیقی و فهم ماندن واقعی، در درک مرگ و زندگی واقعی و حقیقی. در ماندنی دانستن آنها که مردمان‌شان رفتنی می‌پنداشتند، و در مردنی پنداشتن آنها که مردمان‌شان زنده می‌پندارند. و اگر مایی که در مرور روزمرگی‌های زندگی‌کُش و امیدگیر و یادستیزمان مرده‌ایم مرده نباشیم پس چه کسی مرده است؟ و اگر آنها که در توقف ظاهری زندگی و حبس موقت آزادی، امید را زنده و آزاد می‌دارند عاشق‌ترین مردمان، یا دست‌کم بیدارترین و امیدوارترین مردمان نباشند، پس چه کسی زنده است و عاشق است و بیدار است و امیدوار؟

*

عبداله عزیز،

البته ننوشتن درباره تو و برای تو و خطاب به تو دلیل دیگری هم، خاص تو داشت. و آن اصرار اخلاقی‌ای بود که بر تمایز نگذاشتن میان زندانیان مختلف داشتی. یادم نمی‌رود از همان روزهای اولی که نامه برای محمدرضا جمع می‌شد، و همسرش، به حق و از روی نگرانی، مدام برای اش می‌نوشت و فعالیت می‌کرد، می‌گفتی مگر خون او از باقی زندانی‌ها رنگین‌تر است؟ و مگر چون شناخته‌شده‌تر است و «نخبه» است، حق‌اش برای آزادی بیشتر است، یا ظلم و جفایی که بر او می‌رود ناعادلانه‌تر و اعتراض‌برانگیزتر؟

من حتی اگر تجربه شخصی هم نداشتم می‌فهمیدم –یا می‌توانستم تلاش کنم بفهمم- که خانواده و نزدیکان و آشنایان، در شرایط سخت، به هر چیزی می‌آویزند تا عزیزشان کمتر سختی بکشد و هر چه زودتر دوباره او را به دست آورند؛ از توسل به هر ضابطه و رابطه و دلیل و آشنایی گرفته تا التجا و ارتجای به هر درگاه و خرگاهی که کارگشای‌اش بیابند. توسل به ویژگی‌های خاص و متمایز هم راهی است برای آن که مورد خود را در میان خیل موارد نظیر و مشابه ممتاز و متمایز کنی، و بذل توجه بیشتر و خاص و تسریع در رسیدگی به وضع و حال عزیزت را بخواهی. خاصه در جایی که اگر بخواهی روال عادی را طی کنی، ممکن است روال پرونده‌ات مدت‌ها به طول بینجامد، یا این که دادرسی و محاکمه عادلانه‌ای در انتظارت نباشد.

من این حس و حال را درک می‌کنم، هر چند هنوز نمی‌توانم بفهمم اگر رویه‌شدن این روال، وضع دیگرانی را بدتر کند می‌شود آن را کاملا اخلاقی دانست یا نه. البته حرفی علیه این حس ممکن است وجود داشته باشد، با این استدلال که اوضاع افراد عادی، بی مطرح‌شدن موارد ویژه یا با مطرح‌شدن آنها، فرقی نمی‌کند و عادی و به شیوه‌ی سابق خواهد ماند. ویژه شدن مواردی خاص تنها وضع آنها (موارد ویژه) را بهتر یا عادلانه‌تر میکند، بدون این که اوضاع دیگران (موارد عادی) را بدتر یا ظالمانه‌تر کند. و به همین خاطر، ویژه کردن مواردی خاص را نمی‌توان عملی غیراخلاقی دانست، چرا که به غیر ضرر نمی‌رساند و تنها نفعی به خود می‌رساند.

هر چند، در صورت صحت و قبول استدلال اخیر، وجدان‌های بیدارتر و حساس‌تری ممکن است پیدا شوند که بگویند اما هنوز اوضاع موارد عادی بد یا ظالمانه است. و روا نیست با من به شکل موردی ویژه برخورد شود، وقتی هنوز افراد عادی و "غیرویژه" گرفتار وضعیتی این چنین هستند. یا به تعبیر دیگر، ویژگی های برشمرده‌شده برای من، که قرار است مرا از دیگرانِ عادی ممتاز کند، ویژگی‌هایی نیستند که "انسانیت" مرا از آنان متمایز کند، یا توجیه خوبی برای رفتاری متفاوت از آنها با من شود. ضمن این که همین وجدان حساس‌تر علی‌وار، علاوه بر این استدلال وظیفه‌باور، ممکن است استدلالی نتیجه‌گرایانه هم اقامه کند، منوط بر این که اگر من "خاصه‌خواری" نکنم و ویژگی‌های خود را اسباب نجات خود نسازم، امید آن بیشتر می‌رود که با مشاهده‌ی رفتار عادی‌ای که با منِ ویژه شده است (و البته، بالتعریف، در خورِ من نیست)، در احوال افراد عادی هم مساعدت‌های ویژه‌ای شود؛ مساعدت‌های ویژه‌ای که البته در شرایط مسئله ما، حق هر انسان عادی –و نه تنها ویژه- ای است.

*

عبداله عزیز،

یک سال گذشته از روزهای تند و سریع و پر خطر و خاطره‌ای که گاه می‌شد یک روز قبل اش را به اشتباه چند روز یا یک هفته پیش می‌پنداشتیم. و من این روزها، هر کجای شهر که می‌روم، خاطره‌ای برای مرور می‌یابم، با تویی که بهترین ِ مرورگران بودی. تویی که شب‌ها و روزهای این خاطرات را بودی.

عبداله، خاطرات این روزها بی حضور تو هم تحمل‌نکردنی است. کاش زودتر بیایی تا با هم نتوانیم این روزها را تحمل کنیم.


۱۳۸۹ اردیبهشت ۳, جمعه

اولین تماس تلفنی عبدالله یوسف‌زادگان با خانواده پس از انتقال به اوین



عبدالله یوسف‌زادگان پس از یک هفته از انتقالش به بازداشت‌گاه‌های تهران در تماسی تلفنی با خانواده از سلامتی خود و تداوم بازداشتش در سلول‌های انفرادی بند 209 زندان اوین خبر داد.

این نخبه فرهنگی که 40 روز پیش در تهران بازداشت و به سلولی انفرادی در بازداشتگاهی در مشهد منتقل شده بود؛ در حالیکه خانواده‌اش با اتمام بازجویی‌ها در مشهد انتظار آزادی او را می‌کشیدند، هفته پیش به زندان اوین تهران منتقل شد و بازجویی‌های وی ادامه دارد.

پیش از این 185 تن از المپیادی‌ها و نخبگان دانشگاهی کشور و جمعی از فارغ‌التحصیلان مدارس فرهنگ با ارسال نامه‌های جداگانه‌ای به ریاست قوه قضاییه خواستار آزادی این دارنده مدال طلای المپیاد ادبی و دانشجوی نخبه کارشناسی ارشد حقوق شدند.


۱۳۸۹ اردیبهشت ۱, چهارشنبه

اطلاعی از محل بازداشت و وضعیت عبدالله در دست نیست

سه روز از انتقال عبدالله یوسف‌زادگان به تهران گذشته است و هنوز اطلاعی از محل دقیق بازداشت و وضعیت او در دست نیست. خانواده‌ی عبدالله طی روزهای گذشته به زندان اوین مراجعه کرده‌اند اما مسئولین امر از ارائه‌ی هرگونه توضیحی خودداری کرده‌اند.

گفتنی است کارشناسان پرونده‌ی یوسف‌زادگان در اداره‌ی اطلاعات مشهد، پیش از انتقال او به تهران، از پایان مراحل بازجویی‌ خبر داده بودند.


۱۳۸۹ فروردین ۳۱, سه‌شنبه

یادداشت یک دوست برای عبدالله

نشسته‌ام روبه‌روی کتابخانه‌ی دانشکده‌ی حقوق. مدت‌ها قبل یک سال‌هایی را یواشکی و بی‌رسمیت آنجا گذرانده‌ام، آن‌قدر که هر گوشه و دیوار و پنجره‌ای برایم تصویری از آدم‌ها است. کسی می‌آید و وسط حرف‌هایش خبری می‌دهد. که عبد نیست. و من پرت می‌شوم به همه‌ی تصویرهای قدیمی.

همدیگر را جز به صورت و شاید صدا نمی‌شناختیم. هیچ‌وقت توی همه‌ی آن ترم‌ها با هم حرف نزدیم. و شاید، و بلکه به یقین او حتی چیزی از من نمی‌دانست. برای من اما در بی‌پناهی آن سال‌ها که هر تصویری و صورتی و انسانی دستاویزی بود برای گذران، عبد لبخندی دائمی بود. به یاد نمی‌آورم او را بی آن لبخند آرامش‌بخش دیده باشم. چنان که گویی هیچ‌کس آرام‌تر و مطمئن‌تر از او روی زمین نیست.

خبرآورده هم‌چنان توضیح می‌دهد که مشهد است و من نگاه‌ام به پنجره‌ی کناری است و تصویر آن روزی که از بهمن‌بیگی صحبت می‌کرد و من سراپا گوش بودم به شنیدن آنچه برایم نایافته می‌نمود. از آخرین باری که توی خیابان از کنار هم رد شدیم باز همان نگاه، همان لبخند. تصویرها می‌آیند و می‌روند.

منتظرم. منتظر خبرآورنده که خبرهای خوب بیاورد. از مردی که می‌خندد.


۱۳۸۹ فروردین ۳۰, دوشنبه

عبدالله یوسف‌زادگان به بازداشتگاهی در تهران منتقل شده است

طبق آخرین خبر، عبدالله یوسف‌زادگان به بازداشتگاهی در تهران منتقل شده است.

خانواده‌ی یوسف‌زادگان که صبح امروز برای پیگیری وضعیت او به مشهد مراجعه کرده بودند با برخورد نامناسب و غیرمسئولانه‌ی قاضی پرونده مواجه شده‌‌اند و تنها اطلاعی که از وضعیت اخیر یوسف‌زادگان به خانواده‌ی او داده شده این است که پرونده به تهران فرستاده شده و خود وی نیز در بازداشتگاهی در تهران به سر می‌برد.

متاسفانه قاضی و مسئولین پرونده از ادای هر گونه توضیح دیگر خودداری کرده‌اند. این در حالی است که طی آخرین تماس خانواده‌ی یوسف‌زادگان، مسئولین از اتمام بازجویی‌ها و کفایت این مرحله از رسیدگی به پرونده خبر داده و تنها مانع آزادی وی را مخالفت رده‌های بالاتر دانسته بودند. مسئولین پرونده هم‌چنین وعده داده بودند که تکلیف وضعیت یوسف‌زادگان تا روز سه‌شنبه، سی‌ویکم فروردین، مشخص خواهد شد. یوسف‌زادگان نیز در تماس اخیر خود با خانواده گفته بود که بازجویی‌ها به اتمام رسیده‌اند و او در سلول انفرادی به مطالعه مشغول است. با توجه به این موضوع، مشخص نیست به چه دلیلی پرونده‌ی او به مراجع تهران ارجاع شده است.

دستگیری بی‌دلیل یوسف‌زادگان، انتقال شتاب‌زده و توجیه‌ناشدنی او به بازداشتگاهی در مشهد، بازداشت طولانی‌مدت او در سلول انفرادی، عدم پاسخگویی مسئولین پرونده و نهایتاً انتقال بی‌خبر او به تهران، بخشی از مسائل غیرمنطقی است که در روند رسیدگی به پرونده‌ی این نخبه علمی و فرهنگی رخ داده‌اند و نشان از عدم‌هماهنگی و عدم‌پاسخگویی نهادهای مسئول دارند.

بیش از 35 روز از بازداشت عبدالله یوسف‌زادگان، دانشجوی نمونه و دارنده‌ی مدال طلای المپیاد ادبی کشور می‌گذرد. او در آخرین روزهای اسفند ماه، در تهران بازداشت و به مشهد منتقل شد و تمام این مدت را در انفرادی گذرانده است.

پیش از این، 185 نفراز برگزیدگان المپیادهای کشوری و جهانی و دانشجویان برگزیده‌ی رشته‌های علوم انسانی با امضای نامه‌ای خطاب به ریاست قوه قضاییه، خواستار تجدیدنظر در شیوه‌ی غیرعقلانی برخورد با نخبگان کشور و آزادی عبدالله یوسف‌زادگان شده بودند. جمعی ازفارغ‌التحصیلان مدارس فرهنگ نیز در نامه‌ای جداگانه خطاب به ریاست قوه‌ی قضائیه، خواستار رسیدگی هر چه سریع‌تر به وضعیت یوسف‌زادگان و آزادی وی شده‌اند.


۱۳۸۹ فروردین ۲۳, دوشنبه

برای عبدالله / نوشته‌ی امیرحسین خداپرست

1. برای من خیلی سخت است که بخواهم از نکته‌هایی بگویم که از عبدالله آموخته‌ام یا تجاربی را مرور کنم که با او زیسته‌ام. چند سطر زیر نه حاصل بازنگری دوستی دوازده ساله ام با او که برخاسته از تأملی چند دقیقه‌ای درباره‌ی عبدالله است آن‌گونه که صورت خندانش را در ذهن می‌آورم.

2. تعداد زیادی از کتاب‌های کتاب‌خانه‌ام را از عبدالله دارم. برخی را در کتاب‌فروشی برایم خریده، برخی را با نگارش یادداشتی با آن خط خاص و کلمات درشت‌اش هدیه‌ام داده و برخی را چندتا چندتا پشت ماشین گذاشته و برایم آورده است. یک بار که حال‌ام خیلی بد بود، پیاده از بالای دانشگاه شهید بهشتی راه افتادیم و مسیری را تا خارج از دانشگاه رفتیم. به ماشین‌اش که رسید، از صندوق عقب کارتن نسبتاً بزرگی را درآورد و دستم داد. پر بود از نوارهای کاست موسیقی از موسیقی پاپ داخلی و خارجی گرفته تا موسیقی محلی و صوفیانه. همه‌چیز در آن بود به این شرط که حظی از فرهیختگی داشته باشد. مطمئن‌ام عبدالله هریک را به دلیلی و با دقتی خاص گرد آورده بود. کارتن را به دستم داد و گفت به درد تو می‌خورد که نوار کاست گوش می‌کنی. بعد با دقت از بین نوارها نوار موسیقی سریال «بوعلی سینا» را جدا کرد و گفت این یکی را همین الان گوش کن. از آن موقع تا به حال نمی‌دانم چند بار این موسیقی را گوش کرده‌ام ولی یقین دارم هر بار با یاد عبدالله بوده است. این را چند روزی قبل از شنیدن خبر بهت‌آور بازداشت‌اش هم به او گفتم.
با این حال، عبدالله برای من فقط این تصویر نیست. تصویرش را وقتی به یاد می‌آورم که در وضعیتی دشوار، در اوج ناامیدی و جست‌وجوی بی‌نتیجه در پی یک کار مرتبط با علایق‌ام، به لطف خود مرا به جایی معرفی کرد و با فضا و افرادی جدید آشنا کرد. با همین کاری که او برایم پیدا کرد از آن مخمصه رها شدم. از آن پس نیز هر وقت کاری جایی سراغ داشت به من اطلاع می‌داد تا هم تجربه‌ای تازه برایم بیافریند و هم اندک درآمدی نصیب‌ام کند. تصویرش را وقتی به یاد می‌آورم که یکی از عزیزان‌ام را از دست داده بودم. کسی از دوستان خبر نداشت. عبدالله نمی‌دانم از کجا قضیه را شنیده بود و تا شنیده بود به همدردی آمده بود پیشم با نسخه‌ای از کتاب رنج و داغدیدگی ترجمه‌ی محمد قائد. این هر دو نمونه‌ماجرا که گفتم سه سال پیش رخ داد. قبل و بعد از آن هم نظایرش را زیاد دیده بودم و دیده‌ام. ساده‌تر بگویم، عبدالله برای من فقط وجهه‌ای فرهنگی ندارد. با همان صمیمیتی که هر بار پای تلفن می‌گوید : «سلام برادر!»، سعی می‌کند گرهی از مشکلی بگشاید. این نه فقط تجربه‌ی من است بلکه بسیاری چنین صمیمیتی را از عبدالله سراغ دارند.

3. یک بار پس از اینکه من کتاب گابریل مارسل اثر سم کین، ترجمه‌ی مصطفی ملکیان را خوانده بودم (این کتاب را هم عبدالله به من داده است!)، با هم در مورد تجربه‌های زیسته‌ی مارسل و سارتر حرف می‌زدیم که چه شباهت‌ها و تفاوت‌هایی با یکدیگر دارند. از عبد پرسیدم : «تو به کدام‌شان بیشتر احساس نزدیکی داری؟». بعد از مکثی گفت که نمی‌داند و حالت دوگانه‌ای دارد. در جمع‌های دیندار بیشتر شبیه غیردینداران می‌شود و در جمع‌های غیردیندار، به افراط شبیه دینداران. احساس می‌کنم این پاسخ دوگانه بیانگر بخشی بنیادین از ویژگی شخصیتی عبدالله است. او به تعبیر ویتگنشتاین، در گونه‌ای «حکمت سرد» می‌زید. حکمت سرد در مقابل ایمان و معنویت فاقد تعقل و ناسازگار با آن قرار می‌گیرد، در مقابل ایمان‌گرایی کی‌یر که‌گوری که صورت سطحی، کاریکاتوریزه و مبتذل‌اش را شاید بتوان در جزم‌اندیشی بنیادگرایانه جست. اما حکمت سرد از آستان معنویت به در نمی‌رود. آدمی در همان فضا می‌ماند ولی گاه به سوی شکاکیت می‌لغزد و گاه به سوی ایمان. امر مشترک آن است که باز به تعبیر ویتگنشتاین، نگریستن به اشیاء و امور از وجه دینی مقدور است.
عبدالله نمی‌تواند وجه دینی امور را نادیده بگیرد چنان‌که نمی‌تواند خود را به گردباد ایمان‌گرایی نامعقول بیاویزد. نمی‌دانم... شاید این ویژگی شخصیتی او را بتوان برخاسته از گشودگی‌اش به زندگی دانست، به سبک‌های زندگی، به آدم‌های مختلف، به فرهنگ‌های متکثر، به دانش‌های بسیار. همین گشودگی شخصیتی است که برای او دوستانی نزدیک می‌آفریند حتی با سبک‌های زندگی متعارض. و این دوستان همگی عبدالله را از دوستان نزدیک خود می‌دانند. همین گشودگی شخصیتی است که عبدالله را این همه علاقه‌مند می کند به اقوام و فرهنگ‌های مختلف، به اقسام موسیقی محلی، به تاریخ و فرهنگ که به ذات خود تکثرنشان‌اند. همین گشودگی شخصیتی است که او را به سوی دانش‌های متفاوت برمی‌انگیزد، از ادبیات و فلسفه و حقوق گرفته تا علوم طبیعی (این اواخر داشت کتابی می خواند درباره‌ی حرکت ابرها و بادها).
عبدالله نه تنها آگاهی‌هایی دینی بیش از آنانی دارد که هم اکنون بازجویی‌اش می کنند بلکه مطمئن‌ام روح و شخصیت او بیش از آنان با فضایل دینی و اخلاقی پرورش یافته است. گرفتاری اخیر را او به گونه‌هایی مختلف تفسیر می‌کند. او به یقین پیش خود تفسیری اخلاقی از آن خواهد آفرید و آن تفسیر را دست‌مایه‌ی فراروی از این دشواری وجودی قرار خواهد داد.


۱۳۸۹ فروردین ۲۱, شنبه

عبدالله یوسف‌زادگان هنوز در انفرادی است

با گذشت یک ماه از بازداشت عبدالله یوسف‌زادگان و علی‌رغم وعده‌های مسئولین پرونده مبنی بر پذیرش وثیقه برای آزادی وی، او هم‌چنان در بازداشت و سلول انفرادی به سر می‌برد. مسئولین پرونده‌، هفته‌ی پیش به خانواده‌ی یوسف‌زادگان قول آزادی او با وثیقه را داده بودند و به همین دلیل یکی از بستگان وی اوایل هفته‌ی گذشته برای گذاشتن وثیقه راهی مشهد شده بود، اما مسئولین پرونده از پذیرش وثیقه خودداری کرده و گفته‌اند که بازجویی‌ها هم‌چنان ادامه دارد و تبدیل قرار صورت نگرفته است.

گفتنی است پیش از این، بیش از 180 نفر از دارندگان مدال‌های المپیادهای کشوری و جهانی و دانشجویان رشته‌های علوم انسانی دانشگاه‌های کشور، و نیز جمعی از فارغ‌التحصیلان مدارس فرهنگ، آزادی و پی‌گیری وضعیت این دانشجوی نخبه را از آیت‌الله لاریجانی، رئیس قوه‌ی قضائیه، خواستار شده بودند.

عبدالله یوسف‌زادگان، دارنده‌ی مدال طلای المپیاد ادبی و دانشجوی برتر رشته‌ی حقوق، صبح روز 25 اسفند در منزل‌اش در تهران دستگیر و به بازداشتگاهی در مشهد منتقل شد. هنوز از علت انتقال او به زندان مشهد اطلاعی در دست نیست. او در آخرین تماسی که با خانواده‌ی خود داشته حال جسمی و روحی خود را خوب توصیف کرده است.


۱۳۸۹ فروردین ۲۰, جمعه

دشواری نگفتن / یک آشنای دور

اين يادداشت شخصی در اين روزها شايد تلاشی باشد برای پيوستن به خاطره‌ای جمعی و شايد عجيب باشد برای آنها كه می‌دانند مدت‌هاست عبد به يك آشنای دور تبديل شده است برای من و حتماً، من برای او.
يكی دو روز پس از شنيدن خبر دستگيری عبد، از ستارخان می‌گذشتم و به ساندويچی نشاط كه رسيدم، يادم رفت به چهار سال پيش و تصويری از عبد در شبی كه همراه او و احسان رفته بوديم غذا بخوريم. خيابان خلوت بود. كنار ماشين ايستاده بوديم، حرف می‌زديم و غذا می‌خورديم كه ماشينی وسط خيابان ترمز كرد و چرخ‌هايش كشيده شدند روی زمين. صدای عربده آمد، دو نفر پايين آمدند از ماشين و گلاويز شدند. مست به نظر می‌آمدند. شيشه‌ای شكسته شد و صدای عربده‌ها و فحش‌ها بلندتر شد. نزديك ما بودند و فضا ميخكوب‌مان كرده بود. من آرام رفتم پشت سر احسان و پنهان كردم خودم را از حضور ترس. در آن لحظه نگاهم افتاد به عبد كه نگاهم می‌كرد با حالتی كه دم‌دست‌ترين واژه برای وصفش " ريشخند" است. آن نگاه او همان‌قدر برای من دلالت داشت كه پناه گرفتن من پشت سر احسان برای او.
هر دو، بی گفت‌و‌گو، می‌دانستيم چه اتفاقی افتاده است و بعدها هيچ‌كدام ديگر چندان به ديدن هم راغب نبوديم انگار و هيچ تلاشی نبود برای سراغ گرفتن. در عبد تصويری شكسته بود و در من كه می‌كوشيدم از آن تصوير بگريزم، عبد يادآور تضادهای هولناك من بود در آن روزها با آن تصوير. از ميان كسانی كه در دوره‌ی دانشگاه شناختم، عبد بيش از همه شبيه بود به من در تناقض‌ها، سردرگمی‌ها و گسست‌هايش. اما او رفته‌رفته، آموخت چگونه شرافتمندانه با آنها بزيد و با همه‌ی دشواری و البته تا حد امكان، آنها را به عنوان بخش‌هايی از وجود به قول بارت، " منقسم، نه متناقضش"، بپذيرد و پرسونايی پذيرنده و پذيرفتنی و با ثبات را، دست كم در آن حداقل‌های لازم برای روابط انسانی، شكل دهد.
اين پرسونا آن چنان انسانی است كه حتی زهر ديگر خاطره و تصوير بسيار تلخم از او در سال‌های اخير را گرفت و بی آن كه او يا هيچ‌كس بداند، آغاز تلاشی شد برای بازيافتن خودم از ميان تصاوير ويرانگر و متناقض من از من و بازخوانی تصاوير گنگ ديگران از من كه هر يك می‌توانست بازتابنده‌ی وجهی باشد؛ وجهی فراموش شده يا پابرجا، خوشايند يا آزارنده، بيگانه يا مأنوس. و اگر نبود آن وجه عميقاً انسانی ديرياب او كه وامی‌داردمان خطاهای او و حتی خود را آسان‌تر ببخشيم، همه‌چيز مهيا بود برای شتاب دادن به سير تلاشی و تباهی‌ام.
از آن روز جان‌گرفتن آن تصوير و نگاه عبد، تداعی‌های غريب ديگری نيز بوده است و همه‌ی لذت و اندوه توأمان آن در به‌يادآمدن دوستی است كه مدت‌هاست آشنايی دور شده است و آشنايی دور خواهد ماند.
در اين روزها چندان نگران عبد نبوده‌ام. ابلهانه و دور از واقع می‌نمايد اما گمان كرده‌ام عبد می‌تواند فضايی شخصی خلق كند، با جزئياتی كه برای بسياري ناديدنی است، روايتی يكسر شخصی و يگانه بيافريند و اينها به او توان تاب‌آوردن خواهد داد. احتمالاً عبد اين روزها بسيار تخيل كرده است و تصور و واكاوی. ملال انفرادی از نبود فرصت واگويه‌ی اين همه می‌آيد و دشواری هميشگی نگفتن و روايت نكردن برای او.


۱۳۸۹ فروردین ۱۶, دوشنبه

نامه‌ی جمعی از فارغ‌التحصیلان مدارس فرهنگ به رئیس قوه‌ی قضائیه برای آزادی عبدالله یوسف‌زادگان

جمعی از فارغ‌التحصیلان مدارس فرهنگ کشور که با مدیریت دکتر غلامعلی حدادعادل به دبیرستان‌های برگزیده‌ی علوم انسانی تبدیل شده‌اند با امضای نامه‌ای به آیت‌الله آملی لاریجانی، رئیس قوه‌ی قضائیه، خواستار آزادی هم‌مدرسه‌ای سابق خود، عبدالله یوسف‌زادگان، از دانشجویان نخبه‌ی علوم انسانی کشور شده‌اند.

گفتنی است پیش از این نیز 180 تن از برگزیدگان المپیادی و دانشجویان برگزیده‌ی رشته‌های علوم انسانی با امضای نامه‌ای خطاب به ریاست قوه قضاییه خواستار آزادی وی شده بودند.

دانش‌آموزان و فارغ‌التحصیلان دبیرستان‌های فرهنگ که علاقمند به افزودن نام خود به امضاکنندگان این نامه هستند می‌توانند نام و نام خانوادگی خود را به صورت کامنت ذیل این مطلب وارد کنند.


بسم الله الرحمن الرحيم

محضر آیت‌الله صادق آملي لاریجانی؛ رياست محترم قوه قضاييه

با سلام و احترام و تبریک آغاز سال 1389؛

سال جدید در حالی آغاز شد که دوست و هم‌مدرسه‌ای پیشینِ ما در دبیرستان فرهنگ تهران، عبدالله یوسف‌زادگان، در واپسین روزهای اسفندماه به دلایلی نامعلوم بازداشت و روانه‌ی بازداشتگاهي در شهر مشهد شد. برای ما امضاکنندگان این نامه، خبر بازداشت او عجیب و غیرمنتظره بود زیرا از عبدالله چیزی جز سلامت نفس، نیک‌خواهی، صداقت و انسان‌دوستی در یاد نداریم. او در سال‌های تحصیل در دبیرستان به دلیل همین ویژگی‌های شخصیتی محبوب و مورد احترام دانش‌آموزان و معلمان مدرسه‌ای بود که زیر نظر معتمدان نظام جمهوری اسلامی و با هدایت دکتر غلامعلی حداد عادل اداره می‌شد. عبدالله یوسف‌زادگان در سال 1380 برنده‌ی مدال طلای المپیاد ادبی کشور شد و افتخاری برای آن دبیرستان آفرید. او در سال‌های بعد نیز از دانشجویان ممتاز حقوق در دانشگاه شهید بهشتی بود و به گواه استادان و دانشجویان، نمی‌توان در صداقت و علاقه‌ی او به فرهنگ و تمدن ایرانی و اسلامی و آبادانی این سرزمین تردید داشت.

تا آنجا که ما عبدالله یوسف‌زادگان را می‌شناسیم، می‌دانیم که او با قوانین کشور به گونه‌ای آشنا است که در جزئیات زندگی روزمره‌ی خود نیز آنها را پاس می‌دارد. ما می‌دانیم که فعالیت‌های شخصیِ اجتماعی و فرهنگی او به طور کامل در چارچوب قوانین و مقررات بوده و هدفی جز رشد آگاهی و تعالی فرهنگی نداشته است. ما می‌دانیم که منش اخلاقی او به گونه‌ای است که با افراد بسیاری با سلایق و علایق متنوع فکری و سیاسی آشنا و صمیمی بوده است. ما می‌دانیم که محبوس کردن بی‌دلیل و بی‌توضیح جوانی نخبه چون عبدالله یوسف‌زادگان با سابقه‌ی درخشان دینی، اخلاقی و تحصیلی نمی‌تواند نشانی از عدالت قضایی در کشور باشد. از این رو، مجدانه خواستار آن‌ایم که با روشن‌شدن موارد اتهامی و تسریع در بررسی عادلانه‌ی آنها از رنج خانواده‌ی یوسف‌زادگان و آشنایان و دوستان نزدیک او کاسته شود، رنجی که بر اثر نبود عبدالله در ایام تحویل سال و حبس او در شهری دور از تهران مضاعف شده و در ابتدای سال نو آنها را تلخ‌کام کرده است.

با احترام مجدد و آرزوی توفیق
جمعی از فارغ‌التحصیلان دبیرستان‌های فرهنگ

امضاکنندگان تا کنون :
مهران باقی / ورودی 77، فارغ‌التحصیل 81
سیدمحمدرضا بنی‌طبا / دوره‌ی هفتم
مریم پیمان / دبیرستان و پیش‌دانشگاهی فرهنگ تهران / 80
امیرحسین خداپرست / دوره‌ی هفتم
سمیه رواسیان کاشی / 79-75
امین سرتیپی / دانش‌آموخته‌ی پیش‌دانشگاهی فرهنگ / 81-80
حسین شیخ‌الاسلام
سیدعمادالدین طباطبایی / دوره‌ی چهارم / 77-76
مائده عرفانی / 80-76
علی کاظمی صالح
حسین محمدی / دوره‌ی هشتم
رضا مشایخی / ورودی 85 ، فارغ‌التحصیل 88
امید میلانی / 84-81

مرتضی هاشمی مدنی / دوره‌ی هفتم
سیدعلیرضا هوشی سادات / دوره‌ی هشتم


۱۳۸۹ فروردین ۱۳, جمعه

آخرین خبر از وضعیت عبدالله یوسف‌زادگان

عبدالله يوسف‌زادگان با والدين خود ديدار كرد. وی كه بيش از دو هفته پيش در تهران بازداشت و به بازداشتگاهی در مشهد منتقل شده بود در اين ديدار با پدر و مادر خود ضمن تاييد اينكه تمام دوران بازداشت خود را در سلول انفرادی به سر برده است وضعيت فیزیکی و روحی خود را مناسب توصيف كرد.
کارشناسان پرونده‌ی عبدالله يوسف‌زادگان نيز به خانواده‌ی او خبر داده‌اند كه احتمالا وی هفته‌ی آينده پس از پايان تحقيقات و روند جاری پرونده با قيد وثيقه آزاد خواهد شد.